ما ماندیم، همین! | گفت‌و‌گو شهرآرانیوز با مدیر یک بومگردی در جزیره هرمز که در روز‌های جنگ انتخابش «ماندن» بود

  • کد خبر: ۴۰۸۵۶۲
  • ۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۷:۲۴
ما ماندیم، همین! | گفت‌و‌گو شهرآرانیوز با مدیر یک بومگردی در جزیره هرمز که در روز‌های جنگ انتخابش «ماندن» بود
«شهروز باوقار» همان‌جا نشسته؛ آرام، بی‌هیاهو، با صدایی که انگار از دل همین جزیره بیرون آمده. سه سال است که این‌جا زندگی می‌کند، اما نسبتش با هرمز چیزی بیشتر از یک «ساکن» است؛ شبیه کسی است که تصمیم گرفته در یک نقطه بایستد و بگوید: «من از این‌جا تکان نمی‌خورم.»

شهرآرانیوز؛ سی فروردین وقتی امواج جنگ دوباره قدرت گرفته بود، ما سر از هرمز درآوردیم. شب در سکوتِ جزیره چند نفر دور هم نشستیم، در حیاط بوم‌گردی‌ای که همین چندوقت پیش ساخته شد، اما به‌خاطر جنگ و رخداد‌های قبل‌تر مراسمی برای افتتاحیه‌اش نگرفتند. صاحبش با وجود همه تهدیدها، تمام کم‌وکسری‌ها و ترس‌ها، باز در جزیره مانده است و میزبان ماست. در هرمز، نزدیک به دو ماه است که شب‌ها فقط تاریک نمی‌شوند؛ صدا می‌گیرند؛ صدای دریا که انگار چیزی را با خود می‌آورد، صدای باد که از لابه‌لای کوچه‌های خاکی عبور می‌کند و به دیوار‌های نمکی می‌خورد، و گاهی، در روز‌هایی نه‌چندان دور، صدایی دیگر، دورتر و سنگین‌تر، که از آن‌سوی آب می‌رسد و شیشه‌ها را به لرزه می‌اندازد و هراس را به جزیره می‌پاشد. نور زرد لامپ روی دیوار‌های سفید بوم‌گردی افتاده و سایه‌ها را کشیده‌تر می‌کند.

«شهروز باوقار» همان‌جا نشسته؛ آرام، بی‌هیاهو، با صدایی که انگار از دل همین جزیره بیرون آمده. سه سال است که این‌جا زندگی می‌کند، اما نسبتش با هرمز چیزی بیشتر از یک «ساکن» است؛ شبیه کسی است که تصمیم گرفته در یک نقطه بایستد و بگوید: «من از این‌جا تکان نمی‌خورم.»

ما ماندیم، همین! | گفت‌و‌گو با مدیر یک بومگردی در جزیره هرمز که در روز‌های جنگ انتخابش «ماندن» بود

جزیره تعطیل بود ولی ما بودیم

قرار بود یک گفت‌وگوی معمولی باشد؛ چند سؤال و مقداری جواب و بیشتر گپ‌وگفت، اما هنوز چند دقیقه نگذشته که معلوم می‌شود این، فقط یک مصاحبه نیست؛ روایتِ ماندن است. صاحبش باوقار، آرام و بی‌تکلف، خودش را معرفی می‌کند: «من شهروز باوقارم، اصالتاً اهل بندرعباس. سه‌ساله توی جزیره دارم زندگی می‌کنم. ۱۵ سال پیش این‌جا خانه خریدم تا بعدا ویلا بسازم، اما بعد‌ها اتفاقی با تورلیدری و توریسم آشنا شدم؛ اگرچه توی دانشگاه آزاد جزیره نقشه‌کشی معماری خوندم» مکث کوتاهی می‌کند، بعد، بی‌آنکه کسی سؤال را کامل کند، خودش می‌رود سر اصل ماجرا؛ همان چیزی که این‌روز‌ها همه درباره‌اش حرف می‌زنند: ماندن یا رفتن؟! او می‌گوید: «ما موندیم. همین.» از او می‌پرسم در روز‌هایی که خیلی‌ها رفتند، او کجا بوده؟ جوابش کوتاه است، اما پشتش یک تصمیم ایستاده: «کل این مدت، از ۹ اسفند تا الان، هرمز بودیم. پذیرای بچه‌ها و دوستان. چرا موندیم؟ خاکه دیگه... بخوام بگن فرار کردن؟ نه. ما موندیم. همین.» این «همین»، همان‌قدر که ساده است، سنگین هم هست. شهروز شروع می‌کند از وضعیت جزیره گفتن؛ از چیزی که کمتر دیده شد: «هرمز حدود بیش از پانصد بوم‌گردی و سوئیت و این‌چیز‌ها داره. از اینا، تو روز‌های جنگ، شاید سه‌چهارتاش باز بود. بقیه کلاً تعطیل کرده بودن.»

خودش پی ماجرا را می‌گیرد و ادامه می‌دهد: «جزیره عملاً بسته بود. فقط با قایق، اونم با مجوز می‌تونستی بری و بیای. تازه اگه کاری واجب داشتی باید می‌رفتی بندر و برمی‌گشتی، که اونم همیشه ممکن نبود، چون هوا خراب می‌شد و بسته می‌شد.»

وقتی بحث به احتمال حمله می‌رسد، لحنش جدی‌تر می‌شود. دیگر خبری از آن آرامش اول حرف نیست: «ببین، اینجا بافتش قدیمیه. زمین هم سسته، نَمکیه. شما اصلاً نمی‌تونی ساختمان بلندمرتبه بسازی. مجوز نمی‌دن. حالا خودت هم بسازی، نشست می‌کنه. همه خونه‌ها هم به هم وصله، سقف‌ها چوبیه... یه موشک بخوره، کافیه: کل بافت می‌خوابه.»

از او می‌پرسم اگر، به فرض محال، اتفاقی برای جزیره هرمز بیفتد، دلش برای کدام نقطه تنگ می‌شود؟ و در جواب می‌گوید: «اگه روزی اینجا نباشم، دلم برای بافت قدیمی تنگ می‌شه. برای همین کوه‌ها، همین سنگ‌های رنگی. اینا رو نمی‌تونی جای دیگه پیدا کنی.»

من کیش رو دوست ندارم

شهروز، برخلاف خیلی‌ها، هرمز را نه‌فقط به‌خاطر زیبایی‌اش، که به‌خاطر «مصنوعی‌نبودنش» دوست دارد: «من کیش رو اصلاً دوست ندارم. خیلی مصنوعیه. همه‌چی لاکچری، ساختمونا، نماها... ما این سبک شیشه‌ای و اینا رو قبول نداریم. اینجا باید اصالتش حفظ بشه.» این جمله را که می‌گوید، معلوم است فقط نظر شخصی‌اش نیست؛ بخشی از نگاهش به زندگی ا‌ست. از او درباره حال‌وهوای روز‌های جنگ چهل‌روزه می‌پرسم؛ جوابش، بیشتر از هر توصیفی، تصویر می‌سازد: «وقتی قشم یا لارک رو می‌زدن، اینجا کامل حسش می‌کردی. شیشه‌ها می‌لرزید، بعضیا می‌شکست. چون هیچ سدی و مانعی میان راه نیست، دریاست دیگه. موج انفجار مستقیم می‌آد.» بعد اضافه می‌کند: «حتی یه جا‌هایی مثل صخره لاک‌پشت‌ها ریزش داشت، به خاطر همین موج انفجار و این خیلی ناراحت‌کننده بود.» شاید مهم‌ترین بخش حرف‌هایش، همین‌جاست: «واکنش مردم». از واکنش اهالی می‌پرسم؛ اینکه چه کردند و ترس کجا خودش را نشان داد؟ در جواب می‌گوید: «مردم؟ موندن. پیر و جوون، بچه... همه موندن. کسی نرفت. حالا بعضیا که کار داشتن یا به دلایل امنیتی رفتن، ولی اکثراً موندن. نمی‌ترسیدند؟ اوایل چرا. ولی کم‌کم عادی شد.»

ما برای مرگ هم آماده‌ایم

در میان همه اینها، شهروز در جواب این سؤالم که خودش چه وضعیتی داشته، روز و شب اینجا چه می‌کرده و حس و حالش چه بوده؟ می‌گوید: «من کلاً نمی‌خوابیدم. پای دوربین می‌نشستم. هر لحظه فکر می‌کردم ممکنه از یه سمتی بیان. آماده بودیم. می‌جنگیدیم دیگه. خیلی از مردم جزیره مسلحن. نیرو هم داریم. منتظر بودیم.»

شهروز به تصویر رایجی که از جنگ و قدرت نظامی وجود دارد، نقد دارد و می‌گوید: «همه فکر می‌کنن یه عده می‌آن، مثل فیلما، با یه تیم کوچیک همه‌چی رو می‌گیرن. این‌طوری نیست. اون‌قدر‌ها هم که فکر می‌کنن نیست. اصفهان رو دیدیم دیگه. با اون همه تجهیزات اومدن و بعد هم اون‌جوری شد. چی شد؟» این‌جای گفت‌و‌گو کار کمی بیخ پیدا می‌کند و حرف مرگ را پیش می‌کشد: «اینجا حتی قبرستون آماده کردیم. شوخی نیست. واقعیه.»

شهروز، اما بلافاصله توضیح می‌دهد: «نه اینکه بخوایم شعار بدیم. ولی وقتی شرایط این‌جوریه، باید آماده باشی.»

این‌جا رو برای زندگی ساختم

ما ماندیم، همین! | گفت‌و‌گو با مدیر یک بومگردی در جزیره هرمز که در روز‌های جنگ انتخابش «ماندن» بود

از جنگ فاصله می‌گیریم و برمی‌گردیم به خود او؛ به اینکه چطور اینجا را ساخته و نیتش چه بوده؟ می‌گوید: «وقتی با گردشگری آشنا شدم و دوره‌هاش رو گذروندم، با خودم گفتم خب چرا خودم یه مجموعه نداشته باشم؟ هم اقامتگاه، هم تور، هم زندگی.» ساخت اقامتگاه سه سال طول کشیده؛ سه سالی که نشان می‌دهد او وسواس به خرج داده و دلش می‌خواسته همه‌چیز طوری باشد که دلش می‌خواهد؛ همه‌چیز طوری باشد که به این جزیره بیاید: «همه‌چی رو خودم طراحی کردم. بیشتر از خونه‌های قدیم بندرعباس الهام گرفتم. حوض وسط، اتاق‌ها دورش؛ پنجره‌ها رو دوجداره گذاشتم، دیوار‌ها عایق. چون اینجا صدا می‌پیچه، گرما و رطوبت هم زیاده.»

از او می‌پرسم زندگی در بوم‌گردی چه فرقی با کار‌های دیگر دارد؟ می‌گوید: «اینجا هیچ‌وقت توقف نداری. مثلاً مغازه داشته باشی، نهایت دکورشو عوض می‌کنی. ولی اینجا، توی بوم‌گردی، هر لحظه می‌تونی یه ایده جدید اجرا کنی. یه صندلی بسازی، یه سقف تغییر بدی... همیشه در حال خلق‌کردنی ضمن اینکه با آدمای مختلف آشنا می‌شی. من الآن از همه‌جای ایران دوست و رفیق دارم. این خیلی حس خوبیه. خیلی از این دوستان ایام جنگ زنگ می‌زدند و من را دعوت می‌کردند که بروم شهر و خانه‌شان.»

وقتی از شهروز درباره آینده می‌پرسم، می‌گوید: «نمی‌دونم تا کی می‌تونم ادامه بدم. نمی‌دونم داستان چطور پیش می‌ره. شاید داداشم کارم رو ادامه بده. ولی من یه‌کاری رو که دوست دارم هرطورشده انجام می‌دم. یه‌سری دل‌نوشته دارم. دوست دارم یه‌روزی بذارن دم ورودی. حس‌هام توشه، جا‌هایی که کم آوردم، جا‌هایی که حالم خوب بود.»

دست‌آخر دوباره برمی‌گردیم به همان سؤال اول: «چرا توی جزیره ماندی شهروز؟» این‌بار جوابش طولانی‌تر است، اما با تردید شروع می‌شود: «نمی‌دونم... واقعاً نمی‌دونم. شاید به‌خاطر هم‌بستگیه، شاید نترس‌بودنه. شاید هم اینه که اگه برم، فردا به خودم بگم ترسیدی. هرچی می‌خواد بشه، من باشم یا نباشم، موشک می‌خوره. فرقی نمی‌کنه. پس چرا برم؟ دوست دارم این‌جا نزدیک لبه جنگ بمانم؛ جایی که اتفاق‌های زیادی می‌افته.» سکوت کوتاهی بین حرف‌ها می‌افتد. چشم‌ها ور دیگری کار می‌کنند. توی فکر است، توی خودش؛ بعد، خیلی ساده، مثل کسی که به نتیجه رسیده، می‌گوید: «بمونیم، ببینیم چی می‌شه.»

همان‌جا در شرجی هرمز نشسته‌ایم و سعی می‌کنیم ستاره‌های آسمان را ببینیم که پیرمردی وارد اقامتگاه می‌شود و می‌گوید «صدا رو شنیدین؟» می‌گوییم «نه.» با هیجان می‌گوید «توی تنگه درگیری شده!» بعد هم با خنده می‌گوید «معلوم نیست فردا بتونین برگردین» و ما هم می‌گوییم «حالا که این‌جاییم و هرچه پیش آید خوش آید!»

از بیرون صدای موسیقی می‌آید. مردم جزیره بیشترشان رفته‌اند عروسی و این دقیقا خود زندگی است، آن‌طرف کشتی‌های گیر افتاده، صدای درگیری در تنگه هرمز و ما که نمی‌دانیم کی به مشهد می‌رسیم و حرف‌های شهروز که روایت یک آدم کاملا معمولی در روز‌های جنگ است.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.